تبليغاتX
نوشته های بی سروته

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


نوشته های بی سروته

این آپ فقط مخصوص کساییه که تو پست قبلیم نظر دادن

اول سلام

این سمیه خودشو کشت با موسوی جونش . دیدین وبشو ؟

خودش خیلی گله و دوست داشتنی اما طرفدار آدم جالبی نیست

سمیه خانم تیم لیگ یکیه. اتکا گرگان . البته قبول نکردم اما اونا همچنان !

* * *

این نرگسی یه سوره ی خیلی تووووووپ گذاشته تو وبش

طفلی چقدم زحمت کشیده اعرابشو هم گذاشته

نرگس جان

ما ترک عادت نمیکنیم خیالت راحت

اسم تیمو گفتم که. راستی اون شعرتو سیصدبار خوندم

اما ...!  ؟ 

شعر بعدی بابابزرگمم مینویسم . سر فرصت

* * *

نرگس محمدی آدرس وب نداشت

* * *

هر وقت وب این دختره رفتم بلاگفا یه برنامه ای سرمون پیاده کرد. اه

اینم مثل خوده خوده منه

یا سوژه گیر نمیاره آپ کنه (که بعیده )

یا حوصله نداره بیاد وب (که اینم بعیده )

یا کلا تابستونه و مسافرت !

مهتاب جان آپ کن دیگه

* * *

توی وب ندا خانوم

عکس گنده ی میرحسین اول وبش بد جوری زد تو ذوقم

انگار روز خوش به ما نیومده

اما بعد فهمیدم این تبلیغاته

تو وب ندا اندازه ی یه مصیبت گریه کردن

من نفهمیدم ندا سرشو رو شونه های مژگان گذاشته یا مژگان سرشو رو شونه کبری

یا صغری ... !

* * *

سحر خانم من خوبم

اسم تیمو که گفتم

عکست هم قشنگه اما هر آپت نشونه ی تحولات درونیته تو همون روز

من اینجوری حس میکنم

سحر جان نمیشه که همیشه رو اوج باشی

مگه نه ؟

* * *

خب

حالا بریم سر اصل مطلب

اولا عید تو هم مبارک دوما

تو رو چه به شعر و شاعری و این چیزا ؟

البته هر چی باشه از نماینده های مجلس که کمتر نیستی زرت وزرت شعر میخوندن

تیم قرچک مگه چشه که تو اونجوری مسخرش کردی ؟

خوبه منم بگم تیم خبرنگاران زوار در رفته و از کار بیکار شده ؟

بچه ها

این مهدیه ی پوریادگار

یه وب داره آآآآآآآآآآآآآآآ ه !

البته فقط وبش باحاله

چون وبش جون میده واسه کل کل کردن .

خدایی نمیدونم چرا وب این یکی میرم دوست دارم فقط حالشو بگیرم

خودش خیلی خانومه . متاسفانه هیچ گزارشیشو تا حالا ندیدم

(البته خدا دوسم داشته )

* * *

این شادی با اون شادی فرق داره

اون طفلی الان بیمارستانه و عمل داشته

اما این یکی

یه چیزی تو وبش نوشته که خیلی باهاش حال کردم

شمام برین بخونین

* * *

ترانه اگه دستم بهت برسه تو و وبتو و کامپیوترتو با هم آتیش میزنم

حالا در مورد مردا بد میگی و جبهه میگیری ؟

زود بیا بگو که کپی رایت بوده و گر نه تیم درست میکنم و میام دم خونتون

یالا

درضمن اینجا دادگاه نیست

پست دوست شناسیه

* * *

یاسمن یا همون سایه

بخدا خیلی سعی کردم تا ته مطلبتو بخونم اما

خیلی ریز نوشته بودی و طولانی و

تو در تو .

منو ببخش . جبران میکنم خانم گله

البته بذار ببینم . آره . اینجا رو قبلا خوندم

تو که هنوز حرفی نزدی میگی زیاد حرف زدیم.

باور کن همین مورچه ها یه روزی هشت تیر کش میشن

* * *

محدثه جان

دوست نداشتم آپ کنم

مگه زوره ؟

اگه این پست قانون رو رعایت کنی پست بعدی رو شعر بابازرگم میذارم !

محدثه خانم جعفری هم

خبرنگاره .

البته مطمئنم کارش از مهدیه ی پوریادگار و اون دوست جونش که نمیشه اسمشو آورد

بهتره.

خبرنگارا یه دنیای دیگه ای دارنا .

دقت کردین ؟

* * *

الهام جان

وبت اصلا باز نشد

نمیدونم چرا ؟

* * *

میتینگ آنلاین

اونقد رسمی نوشته که آدم پشت کامپیوتر هم باید خودشو جمع و جور کنه

اینجوری زیاد جالب نیست و تو ذوق میزنه

نه ؟

* * *

تک سلولی هنوز آزاد نشده

برخلاف نوشته هاش که کاملا آزادانست

تک سلولی جان

سرمربی نه. سرپرست

 * * *

آتنا هم از اول تیر آپ نکرده

نصیحتش کنین

آتنا

کی گفته سرمربی میشم ؟ سرپرست . تازه قبول هم نکردم

مگه من که آپهای مسخره میکنم چیزی شده ؟

تو هم آپ کن بدونیم زنده ای

* * *

اوه اوه اوه

اشهد ان لااله الا الله

خدا رحم کنه

بچه ها

اونی که گفتم اسمشو نمیتونم بیارم همینه

وبش خوبه ها . برید بخونین

اما مطمئنم منو اگه گیر بیاره با چاقو آشپزخونه

به ۱۳۹ تکه مساوی تقسیمم کنه

(۱۳۹ ؟؟؟؟؟)

من کدوم دایی ام پس ؟ التبه میدونم دلت واسه من یه ذره شده بود

هر هر هر

منصوره خانم رهبر

* * *

پرستو یه مطلب خیلی توپ گذاشته تو وبش

البته ایشون منبعش رو هم گذاشتن

حتما برید بخونین

پرستو ؟

شخصیت اون دایی تو ذهنت با من چه فرقی داره ؟

لطفا تو نظر خصوصی بگو تا آبروم نره

خب ؟

* * *

عرفانه همبازیه جومونگ شده

آخه خواهر من

این همه پسر دیلاق تو ایران هست اونوقت شما ... !

* * *

سندس ؟

کجاش جالب بود ؟

درضمن وب سندن

همون مطلب قبلیشو هنوز آپ نکرده

* * *

وب رضا پیدا نشد

* * *

رهگذر دوباره برگشت و منو از اعماق قلبم خوشحال کرد

به قول خودم

تا فیها خالدونم شور و شعف شد.

رهگذر

خوبه بدونی دیر اومدی

اولا که قبول نکردم.

ثانیا مگه من چمه ؟ هان ؟

* * *

همسر فائزه

(آقا مهدی )

یه شعر گفته البته چند سال پیش

اونایی که حرص عاشقی دارن نخونن تا زورشون نیاد !

* * *

 وب حقیقت هم باز نشد

* * *

مه نگار

دوتا عکس متضاد گذاشته

اینو هم ببینین

* * *

پردیس

فک کنم بچه شمال باشه

آخه اولا بازارچه مرزیاونا شبیه بازارچه گنبد کاووسه

دوما

ساعت ۷.۳۰  وقت اذان مغربه گرگانه

البته الان وقتشه و اینا یه حدسه

* * *

۱- دیروز برا اولین بار از چراغ قرمز رد شدم.

تا شب همونجور وجدان درد داشتم.

۲- برا این پست فقط به نفر اول نظر میدم

بعد اون بره نفر دومی که به پست قبلیم نظر داده رو خبر کنه و دعوتش کنه بیاد

حواستون باشه تکراریا رو دوبار نظر ندین

تو این پست سعی کردم بترتیب اسم همشونو بیارم که راحت تر باشین

ببینم چیکار میکنینا ؟

۳- پروفایل وبلاگو نوشتم اما نشون نمیده

یکی راهنمایی کنه

۴- فقط این متنو برا دعوت بنویسین

(( دایی یادگار تو پست خودش برات نظر داده

    هم بخون و هم نفر بعدی رو خبر کن . این از طرف .. ))

ممنونم

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت13:30توسط دایی یادگار | |

خب . این پستم خیلی خیلی با پست قبلیم فاصله داره.

این نشونه ی ترک کردنه ها !

ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــ

دوهفته پیش مدیرعامل یکی از تیمهای لیگ یکی زنگ زد و بعد از کلی حرف

و تعارف معهود

پیشنهاد سرپرستی تیمش رو به من داد .

بعد از کلی ناز و نوز و انکار و نمیتونم و نمیشه و مارو بی خیال بشین و ...

در ما مقبول افتاد و اون بنده خدا هم راضی !

دیروز زنگ زده میگه اسپانسر میخوایم. دویست میلیون !

البته اینجوروقتا ایرج تنها راه حله چون خودم که ... ! ( ؟ )

نکته ۱ :سلام گرگ بی طمع نیست .

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 چند هفته پیش حرم امام رضا داشتم از پله برقیهای (روم به دیفال) دستشویی 

پائین میرفتم که

یهو یه چیزی با سرعت از کنارم رد شد.

بعد فهمیدم دخترخانومی ۲۲-۲۳ ساله بوده که پله برقی رو با سرسره ... ! 

آخرشم سقوط و شکستگی سر و چونه ! 

نکته ۲ : ازطرف اون خجالت کشیدم اما ما کجا و ژاپن ؟

ـــــــــــــــــــــــــــ

تو اتوبان شمال تهران یه ماکسیما با سرعت آمبولانس !!!!!!

(آخه آمبولانسای تهران تند میرن )

از من رد شد و یه پوست موز با یه مشت آت و آشغال پسته از ماشین ریخت رو خیابون .

صورتمو برا کتک آماده کردمو و نگهش داشتم و یه نیم ساعتی با هم حرف زدیم .

البته توجیه شد اما کارش خیلی زشت بود .

نکته ۳ : نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

ــــــــــــــــــــــــــ

امروز سر باغ ریشه ی یه درختو نگاه میکردم . کلی مورچه دور هم جمع بودن و

داشتن ریشه درختو از جا میکندن.از طرفی چون اینا آفت بشمار میان

مجبور شدن با تراکتور درختو از ریشه در بیارن . البته مورچه ها هم با همون درخت ... !

نکته ۴ : یاد شعر بابابزرگم افتادم که میگه

                               مورچه ای میگفت با مور دگر

                               مادرآزاریم از ظلم بشر

                              بهر یک زیره که میبردیم به قال (قال = لانه)

                              صدهزاران کشته دادیم تا بحال

                              باتراکتور  خانه ام کردن خراب

                             جمله فرزندان ما در آفتاب

                            کرد واجب قتل ما بر مردو زن

                           هر چه گفتیم :الامان: گفتا بزن !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعرای بعدی پدربزرگم در قسمتهای بعدی !

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت3:13توسط دایی یادگار | |

سلام

۱- دایی یادگار چند روزی مسافرت بود . از همه عذر میخوام بی خبر رفتم

۲- مسافرت با پدر و مادر حال و هوای دیگه ای داشت

۳- اگه یه روزی رودخانه ی قم پرآب بشه ملت ماشیناشونو کجا پارک میکنن ؟

حتما باید ... بشه تا ... ؟!!!

۴- حمام فین کاشان هم رفتیم . دلم برا امیرکبیر سوخت. !

۵- الحق و والانصاف شهری تمیزتر باکلاس تر و دیدنی تر از اصفهان وجود نداره

البته تو ایران

۶- آوازه و شهرت شیراز  بیشتر از خود شیراز پیشرفت کرده

۷- تخت جمشید وصف ناشدنیه و محشر

۸- یزد و بادگیرهاش قشنگن اما فقر اکانات اونجا بیداد میکنه

مثلا راههای منتهی به یزد اتوبان نیست

۹- امامزاده طبس فوق العادست ولی حیف پرته و تردد کمه اونجا

۱۰- کامشر رو مدرس و باغ مزار و سید مرتضی به رنگ و رو آورده والا

  به جز موتوری های بی قانون و دوچرخه های سربه هوا چیزی نداره

۱۱- السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

۱۲- بجنورد زیاد توقف نداشتیم

۱۳- جنگل گلستان دیگه زیبایی سابق رو نداره

۱۴- بعده جنگل گلستان دقیقا ۱۵۰۰ متر بعد از پلیس راه تنگراه

باغی بزرگ و استثنایی از آدمی بزرگ و استثنایی وجودد اره . باغ دکتر غلامعلی بسکی

کسی که بادمجون و سیب زمینی و حتی گزنه رو خام خام میخوره و اصلا هم مریض نمیشه !

۱۵- البته همه این جاها رو یه بار با دوچرخه رفتم اما اینبار دقت بیشتری کردم

۱۶- شهرهای کویری با ضد هوایی محافظت میشد . نفهمیدم چرا ؟

همه ی شهرها زیبا بودن اما یک سری مظلوم واقع شدن

جای همتون خالی . ضمنا ما وقت کم آوردیم وگرنه خوب میچرخیدیم

راستی

موبایل کمترین نقش رو ایفا کرد . ایرج هم کفری شده بود چون نمیتونست پیدام کنه

!!!

یاحق تا بعد

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت20:50توسط دایی یادگار | |

سه سنبه . سالن اجلاس سران .

مسابقات بین المللی قرآن.

از درب ورودی تا توی سالن اونقد خلوت بود که فکر کردم

اشتباه میرم.

لیست قاریا رو گرفتم نگاه کردم

غیراز یکی دو نفر

دیگه چهره ی مطرحی به چشمم نخورد. (شایدم من نمیشناسم والا )

اولین صندلی خالی دقیقا پشت قاریان مالزی و فلسطین و بورکینافاسو بود

همونجا نشستیم

یه عکاس که سوژه ای نداشت گپ زدن من با همراه های قاریا سوژه ی خوبی براش شد

یه قاری خیلی بی ادب هم بود که منم نفهمیدم مال کجاست

شرکت کننده ی اهل نیجر

به قول خودمون "تر" زد و رفت.

یکی دو ساعت نشستم . راستشو بخوای شور و حال سالای قبلو نداشت  

فکر کنم

این مسابقه فقط جنبه ی تبلیغاتی داشت و بار معنوی خیلی کم  دیده میشد

مگه اینکه روز آخر یه تکونی بخوره !

جای شعیشع  منشاوی عبدلباسط بسیونی عمران و ... خالی

راستی

اینجا چشم چرانی هم از رونق نیفتاده بود .

استاد اسکندری هم اونجا خط مینوشت

مشتریان نمایشگاه بیشتر از مشتریان قاریان بودند

ـ ـ ـ ---ـ ـ ـ --- ـ ـ ـ ---

به این فک کردم اگه کسی  بار اولش باشه  پای قران بشینه

با این سطح برگزاری و قاریان

آیا جذب میشه یا دفع ؟

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت10:20توسط دایی یادگار | |

قیافش ده دوازده سال بیشتر نمیخورد

بهشم نمیخورد اهل میرداماد و اونجاها باشه

تق تق ضربه های دستش به شیشه از همون اول صدای دیگه ای داشت

شیشه که باز شد بدون مقدمه شروع کرد

... آقا از این چسبا ازم بخرین دعاتون میکنم .

دوست من :: نه. دستت درد نکنه. نمیخوام

... تو رو خدا . بخر دیگه آقا

:: چقده ؟

... سه تا هزار

:: باشه. راستی اسمت چیه ؟

... مهران

:: آقا مهران بهترین آرزوت چیه ؟

مهران اصلا دوست نداشت به آرزوی دیگه ای فکر کنه

نیشخند الکی ای هم رو لبای منه بد بخت نشسته بود

گفتم لابد میگه آرزو دارم مثل این ماشین داشته باشم

یا دکتر بشم

یا پولدار بشم یا ...! داشتم همین واژه ها رو تو ذهن کوچیک و فندقی و

بی مصرف و ابتدایی و خام خودم بالا و پایین

میکردم که جواب پسره منو به خودش آورد .

مهران بدون هیچ معطلی جواب داد

... آرزو دارم بابام بعد از این عملی که داره دیگه نکشه .

                     دوس ندارم بابام یه معتاد باشه

                    خودم کار میکنم اون فقط قول بده

                    نکشه تا منم مثل بقیه اونو به دوستام

                    معرفی کنم و با هم بخندیم.

                  من سلامتی بابامو میخوام . فقط همین! 

خدایا . چی تو وجود این بچه گذاشتی که تو وجود من نذاشتی ؟

تفکر اون کودک بزرگ نما کجا و تفکر منه کودک نما کجا  ؟

تا بیست دقیقه نه من با ایرج (دوستم) حرف زدم و نه اون با من.

من دلم سنگتر از این حرفاست اما براحتی اشکو تو چشمای ایرج میشد دید

اشتباه نکن دوست من.

دل ما برا اون پسره نسوخت. دلمون برا خود بیچارمون سوخت که کوریم و

دورو برمونو خوب نمیبینیم !

خدایا

غلط کردم . تکرار نمیشه

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت10:40توسط دایی یادگار | |

زمانهای دور وقتی که تازه صنعت توالت سنتی به فرنگی

ارتقاء یافته بود (البته در غرب )

آقای ناصرالدین شاه و ایل و تبار میرن فرانسه و قصد میکنن چند روزی اونجا

سکنی داشته باشن.

طبق عادت همه موجودات زنده که این آقا ناصر هم جزوشون بوده

چندساعت بعد از صرف غذا

ایشون هوس میکنن تشریفشونو ببرن جایی که دور از انظار

بتونن تخلیه ی روحی بشن و از عذاب روحی در بیان . (گلاب به روی همتون )

از قضا دستشویی ای که ایشون شرف حضور پیدا میکنن فرنگی بوده و با

دستشویی های ایرانی و سنتی فرق داشته و از اونجایی که ایشون هم برا بار اول بوده

میرن خارج همینجور هاج و واج زل میزنن به سنگ بدترکیب توالت فرنگی و چارتا بدوبیراه هم

نثار همتای خودشون میکنن ! (:(ای مرده شورتو ببرن با این توالتت ):)

خلاصه کنم

ایشون روشون هم نمیشده به همتای خودشون توی غرب بگن که

لطفا طریقه ی استفاده از این تکنولوژی رو به ما هم یاد بدید

برا همین تصمیم میگیره کاری کنه کارستون .

پنجره ی کوچیک بالای اتاقک تلنگری به مغزش میزنه و ایشون هم

باعجله دستمال جیبشو در میاره و همونجا خرابکاری میکنه !

آخر سر برای حفظ آبرو

چارگوشه ی دستمالو میگیره و میخواد اونو از همون پنجره بندازه بیرون اما ... !

اما از اونجایی که هممون میدونیم ایشون نشونه گیریشون خوب نبوده  با کمال تاسف

و ناباوری

محموله رو میکوبن به دیوار کنار پنجره و همه دیوار ...

اه اه اه ! حالم بهم خورد.

ای بابا. چه شانسی .

اینجاست که قدرت پول میاد وسط و میره بیرون و غلام فرانسوی رو صدا میزنه و میگه

یک کیسه ی طلا بهت میدم بشرطی که اول بیای اینجا رو پاک کنی

بعدشم تا ما اینجا هستیم دهن صاب مردتو بسته نگهداری !

مستخدم هم وقتی از عمق فاجعه با خبر میشه رو میکنه به ناصرالدین شاه و میگه ...

من ده کیسه ی طلا به شما میدم اما

شما فقط بگو چه جوری اون بالا و تن دیوار خرابکاری کردی ؟ ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته ۱ : از همتون عذر میخوام اگه حالتونو منقلب کرد. ناصرجونه دیگه ! !!

نکته ۲ : خوبه که یه جایی آموزش اینکارو بدن تا مشکلای اینچنینی بوجود نیاد !

نکته ۳ : اول که اینو شنیدم  مردم از خنده و اشک از چشام سرازیر شد  

نکته ۴ : برا خودمونی کردن فضا بگم که من هم برا بار اول که با این تکنولوژی مواجه شدم

           ندونستم باید چکار کنم اما همنجا بدون خجالت پرسیدم. الان دیگه غرب زده شدم !

          البته اون زمان کوچییییییک بودم و ... ! (حال میکنی چقدر رودارم ؟ )

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت18:49توسط دایی یادگار | |

وبلاگ دنیای قشنگیه

جدا از همه بد بختی ها و گرفتاریها

میتونیم یه جوری بیایم اینجا که همه فک کنن خیلی شنگولیم و کبکمون خروس میخونه و

همیشه جفت شیش میاریم

از اون طرف هم میشه یه جوری اومد اینجا که همه فک کنن آخر بیچاره هایی و

سق سیاهتر از تو وجود نداره !

این بین این ماییم که باید حلب رو از طلا تشخیص بدیم و

پامونو توی تور هر کس و ناکسی نذاریم .

دایی یادگار همیشه این حساسیت رو نسبت به دوستای وبلاگیش

رعایت کرده و برا همین هم هست که الان میخواد

با افتخار

داد بزنه

فقط بروبچ وبلاگ باز خودمونو

عشق است.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:39توسط دایی یادگار | |

والا بخدا موسوی آدم خوبیه

کسی نگفت کافره و ضد انقلاب و ... !

فقط ما نظرمون این بود ایشون نمیتونه مملکت رو اداره کنه

مثل اون  سیزده میلیون که همین نظرو در مورد احمدی نژاد داشتن.

بخدا هدف یکیه

هدف آباد کردن ایرانه .

حالا من نمیدونم ما مردم چرا به جون هم افتادیم ؟

والا ما همه ایرانی ایم.

آقای موسوی

جنبه ی باخت داشته باش دیگه

چرا میریزی تو خیابون؟ اگه تو رای میاوردی که خیلی خوب بود ؟ ؟؟؟؟

آقای کروبی شما چرا با کت و شلوار افتادی تو خیابون؟ تو دیگه چی میگی ؟

باز موسوی چار تا رای داشت. تو دیگه حرفت چیه؟ هان ؟

احمدی نژاد اگه غیرت داری روی حرفایی که زدی واستا و تا آخر ادامه بده

خدا کنه برا رای این حرفا رو نزده باشی.

اما دوستای خوب من

هر کی اون بالا تکیه کنه ما باید با هم باشیم و دست تو دست هم بریم جلو.

غیره اینه؟

ولی آقای موسوی

من بروبچ شما رو خوب میشناسم.

کسایی که خونه ی ستادی ما رو تو پاسداران آتیش زدن

کسایی که شیشه ماشین مارو شکستن و به خود ناقصم هم رحم نکردن

کسایی که شبای تبلیغات به دستور آقای ... و ... جلوی ستاد ما اون کارا رو در میاوردن

همه رو خوب میشناسم.

فقط همینقد میدونم خودت هر چقدر هم خوب باشی دورو بریهای خوبی نداری .

به هیچ وجه !

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت21:28توسط دایی یادگار | |

تو همین ستاد مرکزی رضوان (پاسداران . بهستان سوم. پلاک ۹ )

گروهی داشتیم بنام حفاظت.

یه روزی زنگ زدن که بچه های احمدی نژاد تو بولینگ و زیر پل صدر دارن عکس زن میرحسین رو

پخش میکنن.

به ایرج (دوستم) گفتم روشن کن بریم خبر بگیریم.

هنوز پونصد متر رد نشده بودیم که دوتا موتور عقب و دوتاهم جلو اسکورتمون کردن.

فوری چهار راهها رو بستن و راه رو باز میکردن و ایرج هم که جو حسابی گرفته بودش

تا جا داشت با بنزش جولان داد.

حس بدی بهم دست داد. اونا رو گفتم برگردن .

البته بولینگ هم خبری نبود.فقط یک شایعه !

یکی دو روز بعد با دیدن حرکات مشکوک و تخریبی شک به این بردم که شاید اینها

نفوذی موسوی هستن. با مشورت با دکتر توکلی و حسین زاده شبانه اونها رو اخراج

کردیم .

فردای اون روز همون آدما جلو ستاد موسوی بودن و خودشونو جای ما مسئول رضوان

معرفی کردن و اعلام کردن دیگه احمدی نژادی نیستن.

خبر فورا رادیو آمریکا و همه خبرگزاریها پیچید.

دیروز از صبح تا غروب هفتاد خبرگزاری کل دنیا مخابره کردیم و تکذیب هم کردیم .

عوامل این شایعه هم پنجشنبه به عموم معرفی میشن .

بیست و سی امشب هم شاید خبرمونو پخش کنه البته اگه ملاحظات جناحی جلوی این

کارو نگیره .

این اگر چه بد بود اما باعث شد صدای رضوان همه جا بپیچه

برا همینه میگن

عدو شود سبب خیر .

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت10:57توسط دایی یادگار | |

تو این خیابونی که ماهستیم و آدرسش رو هم تو پست قبلیه دادم

چندتا جوجه ماشینی از نوع اناثش هستن که تا قبل از مناظره

هر وقت از جلو ستاد رد میشدن چارتا ریچارد بارمون میکردن و کرکر بهمون میخندیدن

یه جوری هم با ماشینشون قر میدادن که آدم حرصش در میومد .

اما اینجا جایی نیست که با اونا دهن به دهن بشم .

بعده مناظره رفتیم تو خیابون

شانس ما همین ریچاردگوها هم اونجا شرف حضور یافتن.

من خودمو آماده کرده بودم برا عکس العمل بعداز فحاشی اینا

(معمولا ازشون تشکر میکنم که مارو مورد عنایت قرار میدن )

شیشه لکسوز اومد پایین

: آقا عکس احمدی نژاد دارین بزنم رو شیشه ؟

م: چیه ؟ میخوای پارش کنی یا بدوبیر اه بارش کنی ؟

: نه آقا. خداوکیلی حال کردم. ما از رو بیکاری و مخالفت با احمدی نژاد طرفدارش بودیم اما

الان با این کارش نوکرش شدم. اگه یه مرد تو ایران هست همینه !

از اون روز به بعد داره میاد اینجا و کلی هم کمکمون کرده

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت14:46توسط دایی یادگار | |